تبليغاتX
مهرآفرین

مهرآفرین

ارگونومی کامپیتر:

ارگونومی کامپیوتر یعنی مطالعه و بررسی عوامل انسانی در ارتباط با کامپیوتر.

از اهداف اصلی ارگونومی کامپیوتر، تظمین مناسب بودن دستگاه برای استفاده ی انسان است.

رعایت اصول ارگونومی:

رعایت اصول ارگونومی سبب کاهش ضایعات چشم، سردرد، کمردرد، مچ درد و ... کاربران کامپیوتر می شود. به همین دلیل شناخت عوامل موثر در محیط کار با کامپیوتر اهمیت زیادی دارد. وجود شرایط نامناسب در محیط کار و عدم توجه به موارد ایمنی هنگام کار با کامپیوتر ممکن است در بلند مدت شبب بروز بیماری و ناهنجاری شود.

ویژگی های یک محیط کار برای کاربران کامپیوتر به قرار ذیل می باشد:

۱.وجود سیستم تحویه ی مطبوع.

۲.نور کافی و مناسب.

۳.استفاده از میز مخصوص که دارای ابعاد استاندارد باشد.

۴. استفاده از صندلی مخصوص کامپیوتر با ارتفاع قابل تنظیم برای جلوگیری از ناراحتی ستون فقرات.

۵.استفاده از زیرپایی مناسب برای جلوگیری از بی حسی پا.

۶.کف پوش چوبی یا پلاستیکی برای جلوگیری از ایجاد الکتریسیته ی ساکن.

با وجود رعایت نکات فوق، باز امکان بروز عوارضی برای اپراتور وجود دارد. کم تحرکی هنگام کار با کامپیوتر، چشم دوختن به مدت طولانی به صفحه مانیتور و حرکات یکنواخت مچ دست، ممکن است سبب بروز انواع ناهنجاری ها شوند.

ارگونومی در محیط کار با کامپیوتر:

برای انجام صحیح فعالیت ها و به منظور جلوگیری از عوارض ناشی از کار با کامپیوتر، توصیه می شود اصول ساده ای که در مورد تجهیزات، موقعیت و مکان کار با کامپیوتر در ادامه ذکر گردیده رعایت گردد تا بتوان تا حدودی از این عوارض پیشگیری کرد.

صندلی:

صندلی مورد استفاده جهت کار با کامپیوتر باید دارای ویژگی های زیر باشد:

۱. دارای پشتی باشد، به صورتی که گودی کمر را در بر گیرد و از نظر افقی و عمودی تراز باشد.

۲.چرخان باشد.

۳.از هر نظر (زوایا و فواصل) قابل تنظیم باشد.

۴.دارای پایه ای محکم باشد.

۵.روکش آن از جنسی باشد که سبب تعریق نشود و لغزنده نیز نباشد.

۶.لایه ی داخلی آن ۲ تا ۳ سانتی متر ضخامت داشته باشد.

۷.حداقل عرض آن ۵۰ سانتی متر باشد.

۸.چرخ آن قابلیت حرکت بر کفپوش اتاق را داشته باشد.

۹.ارتفاع آن با ارتفاع میز متناسب باشد.

بر اسا اصول ارگونومی توصیه شده، ارتفاع نشیمنگاه صندلی باید ۲۵ تا ۳۵ سانتی متر پایین تر از سطح میز کار در نظر گرفته شود. 

میز کار:

میز مورد استفاده جهت کار با کامپیوتر باید دارای ویژگی های زیر باشد:

۱.فضای در نظر گرفته شده برای پاها در زیر میز مناسب باشد.

۲.سطح میز کار باید به اندازه ای بزرگ باشد که جای کافی برای تمامی اشیاء و وسایل موجود باشد.

۳.وسایلی که هنگام کار بیشترین موارد استفاده را دارند باید در دسترس قرار داشته باشند و سایل وسایل نیز باید به صورتی منظم در جای خود قرار گیرند.

۴.اگر امکان استفاده از یک میز بزرگ وجود نداشته باشد،یا فضای روی میز کوچک باشد، می توان با استفاده از پایه ی متحرک مانیتور، ضمن تنظیم فواصل و ارتفاع مانیتور در بهترین حالت مطابق با اصول ارگونومی، از فضای موجود نیز حداکثر استفاده را نمود.

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

A Silly Donkey

الاغ احمق

 

One day a man went to his neighbor and asked him to lend him his donkey, for a few hours. The man, who did not want to lend his donkey, said” The donkey is not here. My friend has taken it out today.”

At this time, they heard the donkey braying. The man said” You said just now that the donkey was out. What is this braying, then?”

The neighbor became angry and said” What kind of a man are you? You do not believe the words of an old man like me, but you believe the braying of a silly donkey?”

ترجمه ی لغات و اصطلاحات

Neighbor                                                همسایه                   

قرض دادن                                                   To lend(lent-lent)

الاغ                                                                          donkey

بردن- گرفتن                                                 Take(took-taken)

عرعر کردن                                                               To bray

باور کردن- عقیده داشتن                                              To believe

کلمه                                                                            Word

پیر- کهنه                                                                         Old  

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

بنگلادش

کلاغ و گنجشک

روزی، روزگاری گنجشکی با کلاغی دوست شد. یک روز که با هم پی غذا می گشتند چشم کلاغ به فلفل های قرمزی افتاد که روی حصیری پهن بود.

گفت:"آن فلفل ها را نگاه کن! ببینم کی می تواند بیشتر بخورد."

گنجشک گفت:" خوب."

کلاغ گفت:" هرکه برنده شد، دیگری را بخورد."

گنجشک قبول کرد. خیال می کرد کلاغ شوخی می کند.

گنجشک فلفل ها را درست می خورد اما کلاغ کلک می زد، بی آن که گنجشک بفهمد یکی می خورد و چند تا زیر حصیر پنهان می کرد.

آخر سر کلاغ گفت:" من شرط را بردم! حالا می خواهم تو را بخورم."

گنجشک که دید کلاغ شوخی نمی کند، گفت:" من به حرفم پای بندم. اما پیش از خوردن من، باید بروی منقارت را بشوری، چون همه می دانند که تو پرنده ی کثیفی هستی و چیزهای کثیف می خوری."

پس کلاغ رفت کنار رودخانه و گفت:" ای رود! ای رود! به من آب بده منقارم را بشورم، تمیز بشوم گنجشک بخورم."

رود جواب داد:" آب می خواهی؟ خوب، اما همه می گویند تو چیزهای کثیف می خوری. اگر می خواهی منقارت را بشوری باید اول یک کاسه بیاوری بعد هرقدر آب می خواهی برداری."

کلاغ رفت پیش سفال ساز و التماس کنان گفت:" ای سفال ساز! ای سفال ساز! یک کاسه بساز تا آب بردارم، منقار بشورم، تمیز بشوم گنجشک بخورم."

سفال ساز جواب داد:" کاسه می خواهی؟ خوب، اما من گل ندارم. کمی گل برایم بیاور تا برایت یک کاسه بسازم."

کلاغ رفت به یک مزرعه و با منقارش شروع کرد به کندن زمین. زمین به صدا در آمد و گفت:" تمام دنیا می دانند تو چیز های کثیف می خوری. اجازه نمی دهم خاکم را برداری مگر با بیل."

کلاغ رفت پیش آهنگر و گفت:" ای اهنگر! ای آهنگر! یک بیل تمیز، که خاک بکنم، کاسه بگیرم، تا آب بردارم، منقار بشورم، تمیز بشوم گنجشک بخورم."

آهنگر جواب داد:" بیل می خواهی؟ خوب، اما می بینی که کوره ام آتش ندارد. اگر بیل می خواهی باید برایم آتش بیاوری."

 کلاغ به خانه ی دهقانی که همان نزدیکی بود رفت. زن دهقان در حیاط داشت پلو می پخت. کلاغ گفت:" خانم دهقان! یک کمی آتش، تا بیل بگیرم، خاک بکنم، کاسه بگیرم، تا آب بردارم، منقار بشورم تمیز بشوم، گنجشک بخورم."

زن دهقان جواب داد:" آتش می خواهی؟ خوب، اما آتش را چطور می بری؟"

کلاغ گفت:" می توانی آن را روی پشتم بگذاری."

زن دهقان کمی آتش روی پشت کلاغ گذاشت که ناگهان پرهای کلاغ آتش گرفت.

کلاغ بد جنس سوخت و خاکستر شد، اما گنجشک خوب سال های سال به خوبی و خوشی زندگی کرد.

ایران

راه و بی راه

یکی بود، یکی نبود، در شهری مردی بود راست و درست، جوان مرد، در میان مردم معروف به راه. روزی هوای سفر به سرش زد. اسب راهواری خرید، هرچه لازم داشت توی خورجین گذاشت، به ترک اسب بست و یا حق گفت و از دروازه ی شهر بیرون رفت.هنوز یک میدان راه نرفته بود که دید یک سوار دیگر هم دارد می رود.رسید به او.

بعد از سلام و احوال پرسی معلوم شد که او هم مسافر است. خوش حال شد که هم سفر پیدا کرده، دیگر دوری و درازی راه و سختی منزل ها نمودی ندارد.

ازش پرسید:" اسمت چیست؟"

جواب داد:" بی راه."

گفت:" بی راه که اسم نیست! اسم خوبی نیست."

گفت:" دیگر چه کار کنم بابا و ننه رویم گذاشتند، مردم هم صدایم می کنند!."

راه تعجب کرد، اما چیزی نگفت. بی راه گفت:" این که از اسم ما، بگو اسم تو چیست؟"

گفت:" اسم من راه."

باری همین طور می رفتند، تا رسیدند به درختی، کنار چشمه ای، نگاه کردند دیدند سایه برگشته، فهمیدند ظهر شده. راه گفت:" این جا، جای با صفاییست، خوبست پیاده بشویم، ناهاری بخوریم."

بی راه گفت:" چه عیب دارد." پیاده شدند.

بی راه گفت:" ما که حالا حالا ها با هم هستیم و شریک و رفیق راه همیم، تو سفره ات را باز کن هرچه هست باهم می خوریم، هر وقت مال تو تمام شد آن وقت نوبت ما باشد."

راه گفت:" ضرری ندارد همین کار را می کنیم."

چند روزی راه در منزل ها با کمال صفا سفره ی نان و قمقمه ی آبش را گذاشت میدان. تا روزی که تهش بالا آمد.

حالا دیگر نوبت بی راه است و راه توقع دارد که رفیقش موقع شام و ناهار، مرد و مردانه، سفره اش را جلوی این، بی مضایقه باز کند. اما بی راه این کار را نکرد، روز اول، وقت ناهار از اسبش پیاده شد، بدون آن که به راه تعارفی بکند، رفت یک کناری پشتش را کرد به او و نانش را خورد.

این یکی دو روز صبر کرد، آخر از گرسنگی بی طاقت شد. گفت:" رفیق! قرار ما این نبود."

بی راه گفت:" من این حرف ها سرم نمی شود.من آدمی هستم عاقل، حساب هایش را کردم اگر بنا باشد من تو را شریک نان و آب خود بکنم آذوقه ی من زودتر تمام می شود و ممکن است گرسنه بمانم."

راه، دل تنگ شد و گفت:" حالا که این جور است من دیگر آبم با تو به یک جوی نمی رود، ما رفتیم."

راهش را کج کرد و به یک طرف دیگر رفت. رفت، رفت تا نزدیکی های غروب به یک آسیابی رسید. اسبش را بیرون تو علف ها ول کرد و خورجینش را برداشت آمد توی آسیاب که شب را راحت بخوابد، این طرف و آن طرف را نگاه کرد، دید گوشه ی آسیاب یک پستوئی است، یک سنگ هم جلوش گذاشته اند. از بغل سنگ رفت تو پستو و خورجین را گذاشت زیر سرش و خواب رفت. نصفه های دل شب،  از خواب پرید دید صدای نفس و پف می آید. پا شد نگاه کرد. دید ای دل غافل!

یک شیر و یک پلنگ و یگ گرگ و یک روباه آمدند توی آسیاب. اول خیلی ترسید. اوقاتش تلخ شد ولی بعد خوش حال شد که چه کار خوبی کرد وسط آسیاب نماند رفت تو پستو.

باری شیر گفت:" رفقا بوی آدمیزاد می آید."

پلنگ گفت:" چه می گویی آدمیزاد جرات دارد پا بگذارد این جا؟"

گرگ گفت:" این جور جا ها آمدن دل می خواهد."

روباه گفت:" حرفمان را بزنیم."

شیر گفت:" رفقا! هرکدام هرچه می دانید از اسرار بگویید."

پلنگ گفت:" پشت بام این آسیاب یک جفت موش نر و ماده لانه دارند، توی لانه ی این ها پر است از اشرفی و سکه های طلا. هر شب هوا که خوب تاریک شد، از توی لانه شان، این اشرفی ها را می آورند بیرون و روی زمین را با آن ها فرش می کنند و بنا می کنند روی آن غلتیدن تا نزدیک سحر. آن وقت آن ها را دو مرتبه می برند توی لانه شان."

پلنگ که حرفش تمام شد، گرگ گفت:" دختر پادشاه این ولایت دیوانه شده و خوب نمی شود، قرار گذاشتند هرکس این دختر را دوا و درمان کند دختر را با نصف داراییش بدهند به او. هر چی حکیم بود آوردند، هیچ کدام نتوانستند دختر را چاق کنند، برای این که نمی توانند دوای دردش را پیدا کنند."

شیر گفت:" دوای دردش چیست؟"

گرگ گفت:" نیم فرسخ بالاتر از این جا، چوپانی منزل دارد که گوسفند های زیادی دارد، علف مخصوصی را می شناسد و به این گوسفندها می خوراند که جوشانده اش را شیر دوای درد دختر است."

حرف گرگ که تمام شد، روباه به حرف آمد و گفت:" در یک فرسنگی این آسیاب یک خرابه ایست که قصر و باغ پادشاهان قدیم بوده، چشمه ای بود که آبادانی این باغ از آن بود و حالا کور شده."

حیوانات حرف های خودشان را زدند و بعد از یکی دو ساعت از آن جا رفتند. چند دقیقه ای که از رفتن آن ها گذشت، راه  از پشت سنگ آمد بیرون، رفت پشت بام آسیاب، دید بله موش ها اشرافی ها را روی زمین پهن کردند و دارند روش می غلتند. زود یک سنگ برداشت زد به پای یکی از موشها، آن یکی زود در رفت، رفت توی لانه. این یکی هم با پای شکسته خودش را رساند به آن، راه هم آمد تمام اشرافی ها را جمع کرد و توی خورجین گذاشت و صبح رفت بیابان به سراغ چوپان.

دید درست است همان طوریکه گرگ خبر داده بود چوپانیست و گله ای از گوسفندهای چاق دادرد. رفت جلو سلام و احوال پرسی کرد. گفت:" عموجان کمی از آن علف ها که به این گوسفندها می خورانی، به من می فروشی؟"

چوپان گفت:" من ۵۰ اشرفی می خواهم."

گفت:"دادم."

گفت:" فروختم."

اشرفی ها را داد و کمی علف گرفت و رو به دروازه ی شهر روان شد. وقتی وارد شهر شد، دید همه غصه دارند، از یکی پرسید مردم چرا این قدر افسرده اند؟

گفت:" الآن چند روزیست دختر پادشاه دیوانه شده و هرکاری می کنند خوب نمی شود."

گفت:" چرا براش حکیم نمی آورند؟"

گفت:" بابا خدا پدرت را بیامرزد، یک حکیم دیگر توی این شهر برای نمونه پیدا نمی شه."

پرسید:" چطور؟"

گفت:" برای این که دانه دانه حکیم ها را بالای سر اید آوردند و نتوانستند دخترش را چاق کنند،پادشاه گفت سرشان را ببرند."

راه گفت:" خانه ی پادشاه را نشان بده من می روم دخترش را درمان می کنم."

نشانی را گرفت و رفت به طرف قصر پادشاه. به دربان باشی گفت:" بگویید حکیمی که دختر تو را چاق کند، آمده."

رفت و گفت. پادشاه به حضورش خواست و گفت:"اگر دخترم را درمان کردی دختر و نصف داراییم مال تو، اگر نه جانت مال من."

راه راضی شد. آمد اول دختر را دید بعد گفت حمام را گرم کنند و یک کاسه شیر گاو هم بگذارند دم دست او. حمام را گرم کردند و شیر را هم آوردند. این هم کمی از آن گیاه قاتی شیر کرد، آن وقت آن دوا را مالید به سر دختر. دختر یواش یواش حالش جا آمد.

بنا به وعده ای که پادشاه داده بود بساط عروسی را راه انداختند و هفت شبانه روز شهر را آین بستند و چراغان کردند، شب هفتم دست دختر را گرفتند و گذاشتند توی دست راه و گفتند:" الهی پای هم پیر بشوید!" نصف دارایی پادشاه را هم بهش دادند. راه فردا آمد سراغ خرابه هایی که روباه خبرش را داده بود.کندوکاو کرد، سر چشمه را پیدا کرد و داد پاکش کردند و گقت آن جا یک دستگاه عمارت برایش بسازند. درین بین ها پادشاه چون پسر نداشت به فکرش رسید راه را جانشین خودش کند.

باری یک روز راه با چند نفر مشغول گردش و شکار بودند، سواری از دور می آمد خوب نگاه کرد دید رفیقش بی راه است. رسیدند به هم. بی راه تعجب کردد دید این خیلی نونوار است، خیلی هم سر حال آمده.

گفت:" رفیق خوشت باشد، این دم و دستگاه را از کجا پیدا کردی؟"

راه تفصیل را برایش گفت. بی راه این حرف ها را که شنید نزدیک بود بترکد از حسد. خداحافظی کرد و رفت به طرف همان آسیاب که این هم به نوایی برسد، از قضا از آن شبی که راه توی ان آسیاب رفت تا این ساعت که بی راه را دید درست ۹ روز گذشته بود و امشب شد دهم بود که بی راه رفت توی آسیاب و نوبه حیوانات بود که بیایند توی آسیاب.

نصفه های شب دید که بله سر و کله ی شیر و پلنگ و گرگ و روباه پیدا شد، شیر گفت:" رفقا بوی آدمیزاد می آید. هرکدام خبر تازه و سر مگویی دارید بگویید."

پلنگ گفت:"بنقد خبر تازه را ول کن من چیز دیگری می خواهم بگویم. آن دو تا موش نبودند روی پشت بام این جا؟ کسی پول هایشان را برداشته رفته."

شیر غصه خورد. روباه پا شد این ور و آن ور سر زد. بی راه را از پشت پستو کشید بیرون. شیر گفت:"پلنگ، تو صورت شناسی ببین این چه جور آدمی است؟"

پلنگ نگاهی کرد و گفت:" جنس غریبی است. یک مثقال خیر و برکت توی وجودش نیست."

شیر گفت:" یا الله، قسمتش کنید."

تکه تکه اش کردند و هرکدام یک تکه اش را خوردند. این بود عاقبت بی راه و آن هم سر گذشت راه. قصه ی ما هم تمام شد. انشاالله غصه ی ما هم تمام بشود.

 

 کره

ببر و مرد جوان

در روز و روزگاران پیش مرد جوان و نجیبی راه سفر در پیش گرفت. با اسب سفر می کرد. هنوز چندان راهی نرفته بود که یک سوسک طلایی به طرفش پرواز کرد و گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان گفت:"چرا نشود.البته که می توانی با من بیایی."

آن وقت تخم مرغ هم به پشت اسب سوار شد و مرد جوان و سوسک طلایی و تخم مرغ راه افتادند. راهی نرفته بودند که خرچنگی سلانه سلانه سر راهشان سبز شد و گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان هم گفت:" چرا نشود. البته که می توانی با ما بیایی."

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، و خرچنگ راهی نرفته بودند که آبگردانی سر راهشان سبز شد و با التماس گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان گفت:" چرا نشود. البته که می توانی با ما بیایی."

و آبگردان هم سوار اسب شد.

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، خرچنگ، و آبگردان به راهشان ادامه می دادند که یک چیز نوک تیز، یعنی یک درفش، لی لی کنان پیش آمد و گفت:"سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان گفت:" چرا نشود. البته که می توانی با ما بیایی."

و درفش هم سوار اسب شد.

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، خرچنگ، آبگردان و درفش به راهشان ادامه می دادند که یک هاون بزرگ قل قل خوران پیش آمد و گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان هم گفت:" چرا نشود. البته که می توانی با ما بیایی."

و هاون هم سوار اسب شد.

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، خرچنگ، آبگردان، درفش و هاون سوار بر اسب به راهشان ادامه می دادند که حصیری چرخ چرخ زنان پیش آمد و گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان گفت:" چرانشود. البته که می توانی با ما بیایی."
و حصیر هم پشت اسب سوار شد.

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، خرچنگ، آبگردان، درفش، هاون و حصیر سوار براسب به راهشان ادامه می دادند که یک زنبه یچوبی خرامان خرامان در جاده پیش آمد و گفت:" سلام مرد جوان. می شود من هم با شما بیایم؟"

مرد جوان گفت:" چرا نشود. البته که می توانی با ما بیایی."

و زنبه ی چوبی هم پشت اسب سوار شد.

مرد جوان، سوسک طلایی، تخم مرغ، خرچنگ، آبگردان، درفش، هاون، حصیر و زنبه ی چوبی سوار بر اسب به راهشان ادامه دادند.

غروب بود که به یک خانه ی کوهستانی رسیدند. مرد جوان در خانه را زد. کسی جواب نداد. مرد جوان که صدایی را از داخل خانه می شنید در را باز کرد و دید که دختر جوانی آن جا دارد زار زار گریه می کند.

پرسید:" چی شده؟ چرا گریه می کنی؟"

دختر گفت:" ببری در کوه پشت این خانه است که هر شب از کوه سرازیر می شود و به این جا می آید. این ببر شب های پیش، پردرم، مادرم، برادرم و خواهرم را خورده است و امشب هم نوبت من است. برای این است که گریه می کنم."

مرد جوان دلش سوخت و گفت:" دختر بی چاره! دیگر نترس. من و دوستانم کمکت می کنیم."

آن وقت مرد جوان دوستانش را صدا زد و به هر یک از آن ها گفت که باید چه کار کنند: سوسک طلایی در گوشه ی اتاق منتظر می ماند و تا ببر آمد شمع را خاموش می کند. تخم مرغ در میان خاکستر های اجاق پنهان می شود و تا ببر نزدیکش رسید

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

 

ماه فروردین

 

کشور ژاپن

روز عروسک ها و روز پسرها

 

در ژاپن، بهار برای کودکان فصل بسیار مناسبی است. در بهار تمام درختان دوباره سبز می شوند و تمام گل ها شکوفه می کنند.

در این فصل تمام پرندگانی که در زمستان سرد به مناطق گرمسیر کوچ می کنند دوباره باز می گردند.

اما مهم تر از همه این که بهار برای کودکان ژاپنی دو جشن به همراه می آورد:

یکی برای دختران که در ماه مارس، اوایل بهار است و "روز عروسک ها" خوانده می شود و دیگری برای پسران، در ما مه، که اواخر بهار است و به نام "روز پسران" مشهور است.

این دو روز در هر خانه ای که بچه های کوچک دارند جشن گرفته می شود زیرا این دو جشن بیان آرزوی پدر و مادرهاست برای این که دخترانشان زیبا از آب در آیند و پسرانشان شجاع و بی ترس.

   می دانید کدام پرنده است که قبل از همه نزدیک شدن بهار را می فهمد؟ این پرنده، بلبل ژاپنی است که از درختی به درخت دیگر می پرد و با صدای دل انگیزش آواز می خواند و به تمام بچه ها اعلام می کند که روز جشن هایشان به زودی فرا خواهد رسید. حتی درختان گوجه هم با آواز بلبل از خواب برمی خیزند و چیزی نمی گذرد که همه ی درختان گوجه، در باغ ها از شکوفه های سفید و قرمز پوشیده ژمی شوند. درختان هلو هم به آواز بلبل گوش می کنند و گل های قرمزشان را باز می کنند. آن گاه تمام دختران کوچک در ژاپن برای "هیناماتسوری" که به زبان ژاپنی یعنی روز عروسک ها آماده می شوند.

چند هفته پیش از این جشن مادر یک سری پانزده تایی از عروسک های کوچکی که لباس های ابریشمی و زردوزی عالی به تن دارند به دخترانش می دهد. دو تا از این عروسک ها شاهزاده و شاهزاده خانم اند و بقیه ندیمه ها، وزیران و نوازنده ها و ماموران تشریفات را تشکیل می دهند.

مادر، از داشتن چنین عروسک هایی به خود می بالد زیرا این مجموعه را سال ها پیش، وقتی که خودش دختر کوچکی بود، از مادرش دریافت کرده بود.

مادر، عروسک ها را از توی جعبه بیرون می آورد و گرد و غبار سر و لباسشان را می گیرد. این عروسک ها در غرفه ای که شش طبقه است و طبقه ها شکل پلکان را دارند در تمام مدت جشن به نمایش گذاشته می شوند. اما نخست بایستی این طبقات با پارچه ی قرمز روشنی پوشانده شود، تا عروسک ها زیباتر به نظر آیند.

وقتی غرفه آماده شد، دختر ها عروسک ها را روی پله ها می چینند.

شاهزاده و شاهزاده خانم را در پله ی بالایی و در مقابل یک پرده ی کوچک طلایی قرار می دهند و در هر طرف آن ها فانوس کوچکی نهاده می شود.

در پله ی دوم، دخترها سه ندیمه را قرار می دهند تا به شاهزاده و شاهزاده خانم خدمت کنند.

سپس نوبت به پنج موسیقی نواز می رسد و بعد دو وزیر و دست آخر سه مامور تشریفات در پله ها قرار می گیرند.

مادر، یک درخت کوچک پرتغال و یک درخت گیلاس را در دو طرف ماموران تشریفات قرار می دهد.

اکنون تمام پله ها، غیر از آخرین پله، مرتب است. مادر، در جعبه ی دیگری را باز می کند و چند قطعه اسباب اثاثیه ی خیلی کوچک بیرون می آورد. در میان آن ها هر چه که مورد احتیاج عروسک ها باشد وجود دارد: یک قفسه ی کشودار با لباس های گوناگون، یک میز آ رایش برای شاهزاده خانم، چند آینه، وسایل آرایش، بشقاب ها، کاسه ها، یک جعبه ی خیاطی، یک قفسه ی کتاب پر از کتاب های کوچولو و حتی کالسکه ای برای این که شاهزاده و شاهزاده خانم با آن مسافرت کنند.

دخترها از این نمایشگاه با شکوهشان خیلی شاد هستند. اما مادر به آن ها می گوید  که جشن نمی تواند پیش از سوم مارس آغاز شود. در آن روز به خاطر عروسک ها مهمانی چای داده خواهد شد که با غذا و آشامیدنی همراه است.

وقتی این روز فرا می رسد مادر گلدانی را از شکوفه های قرمز هلو پر می کند و این گلدان را در کنار غرفه ی عروسک ها قرار می دهند. بعد خوراکی ها را در می آورند که این خوراکی ها عبارتند از: برنج بو داده، باقلای پخته، کیک های سفید و سبز و قرمز و آشامیدنی درست شده از شیر.

   بعد از ظهر این روز را، دخترها و عروسک ها خوش می گذرانند. آن ها حتی عروسک های معمولیشان را به این مهمانی می آورند و راستی که چه مجلس مهمانی خوبی! برای عروسک ها آواز می خوانند، با آن ها بازی می کنند و خود می خورند و می آشامند. وقتی شب فرا می رسد، مادر به دختر ها اجازه می دهد که دو فانوسی را که در پله ی بالایی قرار داده شده روشن کنند و به این ترتیب مهمانی می تواند کمی بیش تر ادامه پیدا کند. از آن جا که روز عروسک ها در هر سال فقط یک روز است به دخترها اجازه داده می شود که بیش از معمول بیدار بمانند.

در این جشن پسر های خانواده شرکت نمی کنند. آن ها می دانند که روز پسران در پنجم ماه مه خواهد بود وقتی که برگ درخت ها سبز می شود و زمین از علف های سبز تازه روییده، پوشیده. در آن موقع در مزرعه ها ساقه های جو به سرعت رشد می کند و آسمان در تمام روز صاف و آبی ست، خورشید در آسمان بلندتر است و هوا آن قدر گرم هست که پسرها بتوانند بیرون از خانه هاشان بازی کنند.

پدر خانواده، یک ماه پیش از شروع جشن یک تیر بلند و ستبر خیزران را در باغ می نششاند و بالای تیر یک چرخ و فلک نصب می کند و این چرخ و فلک با باد و نسیم می چرخد و خش خش صدا می کند. سپس در زیر چرخ و فلک، قرقره ی طنابی وصل می کند که برای بالا بردن نوارهایی به شکل ماهی به کار می رود و این نوار های رنگی نماد یا مظهری از روز پسران هستند در سرتاسر ژاپن دیده می شوند.

پسرها مشغول به کار می شوند و نوارهای ماهی نشانی را که در عرض سال گردآوری کرده اند بیرون می آورند. این نوارها از پارچه های محکم و به شکل پرچم ساخته می شوند و روی آن ها را با نقش ماهی و با رنگ های روشن، نقاشی می کنند. این ماهی های پارچه ای اندازه های مختلف دارند و معمولا" بزرگترین ماهی در بالای تیر نصب می شود و کوچکتر ها در پایین آن قرار می گیرند.

حالا پسر ها از خانه بیرون آمده اند تا ماهی ها را به طناب وصل کنند. اول اهی سیاه بزرگتر را نصب می کنند بعد ماهی قرمز را و پایین همه ماهی قرمز کوچکتر را. گاه شماره ی این ماهی ها به شش هفت تا می رسد.

 در زمان های پیش شماره ی ماهی ها به تعداد پسر های خانواده بود، و همان طور که عروسک های کوچک دخترها از مادر به دهتر منتقل می شد، این ماهی ها هم لز پدر به پسر می رسید.

وقتی تمام ماهی ها به طناب وصل شد، پسر ها با تمام توانایی شان شروع می کنند به بالا کشیدن آن ها. پدر هم به کمک پسر ها می آید. ماهی ها بالا و بالاتر می روند. پسر ها طناب را محکم و محکم تر می کشند و ناگهان از شادی فریاد بر می آورند، زیرا ماهی سیاه بزرگ به بالای تیر رسیده و همه ی ماهی ها در فضا به اهتزاز در آمده اند. ماهی ها دهان های باز دارند و وقتی باد می وزد، از راه دهان آن ها داخل می شوند و شکمشان پر از هوا می شود و باد می کند، درست مثل این که زنده اند و دمشان حرکت می کند؛ جوری که آدم فکر می کند در حال شنا هستند.

پسر ها با غرور به جنبش و حرکات ماهی هایشان نگاه می کنند و فرفره ی کوچک بالای تیر، به شادی زمزمه می کند. ماهی ها در زمینه ی آسمان صاف و آبی، چه قدر زیبا و درخشان به نظر می رسند!

در داخل خانه، پدر اشیاء زینتی مخصوص "روز پسران" را در داخل شاه نشین کوچک اتاق نشیمن می چیند. او در هر طرف شاه نشین یک فانوس کاغذی که با تاج خانواده تزیین شده، قرار می دهد و روی پله های چوبی مخصوصی که در شاه نشین چیده اند چند تیر و کمان، نیزه، زره، یک کلاهخود و یک اسب جنگی جای می دهد. این ها چیزهایی هستند که سربازان در زمان های قدیم به کار می بردند. روی پله ی پایینی چند عروسک قرار دارد که در واقع مجسمه هایی از جنگجویان و پهلوانان دلاوری هستند که در زمان های پیش در جنگ به شهادت رسیده اند. پسرها آرزو می کنند که مانند این پهلوانان، نیرومند و بی باک بار آیند.

در این روز، پسر ها مهمانی مخصوصی هم دارند و در این مهمانی نان برنجی های شیرین که در برگ های بلوط پیچیده شده و با شیرینی های کوچک و گردی که از برنج ساخته شده و در برگ های خیزران پیچیده شده از مهمان ها پذیرایی می شود. در تمام روز، وقتی چشم پسر ها به ماهی هایی می افتد که با زیبایی در جنبش و اهتزازند و یا وقتی به نمایشگاه عالی داخل اتاقشان نگاه می کنند قلبشان سرشار از غرور و شادی می شود.

کشور بنگلادش

سال نو بنگالی

رشته ای نور از میان پنجره ی باز اتاق خواب مینو به داخل می خزد.چشم های مینو از آفتاب ملایم گرم می شود و او چشم هایش را باز می کند و برای دیدن برادرش مونتو که با او هم اتاق است به اطراف نگاه می کند. مونتو در تخت خوابش نیست! چیز عجیبی است! مونتو کجاست؟

مینو از میان پنجره ی باز می شنود که پرنده ای آواز می خواند و مرتب ترانه ی کوچکی تکرار می کند.آیا این پرنده می کوشد چیزی را که مینو فراموش کرده، به یادش بیاورد؟

مینو با تعجب می گوید:البته همین طور است. امروز اولین روز سال نو است! چطور می توان امروز را فراموش کرد؟!.

امروز نخستین روز بیساخ، نخستین ماه هندوهاست که با ماه آوریل تطبیق می کند. در این روز در تمام کشور مدرسه ها بسته است و هیچ کس حتی پدر مینو سر کار نمی رود. آه راستی چه روز با شکوهی است!

مینو از تخت می پرد پایین و می دود به اتاق مادرش و مادرش می گوید: مینو امروز دیر بلند شدی.

پیش از آن که مادر حرفش را تمام کند، مینو خود را به باغ رسانده است. در آن جا مونتو در حال چیدن گل برای درست کردن حلقه های گلی هستند که هر دختری در روز سال نو به دور گردن و مچش می اندازد. مینو با خودش می گوید: امسال چه گل های زیبایی در حیاط خانمهن داریم.

و دیگر معطل نمی شود و پیش مونتو و دوستانش می رود و در چیدن گل های داوودی سفید ، خرزهره های قرمز، گل های سرخ و بنفشه های ارغوانی و گل های همیشه بهار زرد رینگ به آن ها کمک می کند.

عید سال گذشته به مینو و مونتو در خانه ی روستایی مادربزرگ و پدربزرگشان خیلی خوش گذشه بود. مینو به یاد دارد که زن های روستایی به نشانه ی خوش آمد به همه ی مهمانها روی پله های خانه شان طرح های قرمز رنگی می کشیدند و از آن گذشته هنوز مزه ی آن شیرینی های خوش مزه زیر زبانش بود. بعضی از شیرینی ها به شکل گل  و بعضی به شکل شاه بلوط درست شده بودند، بعضی ها خامه ای بودند و بعضی دیگر پر از نارگیل اما همه ی آن ها چنان نام های قشنگی داشتند که مینو آن ها را در دفترچه ی خاطراتش یادداشت کرد که فراموش نکند.

وقتی بچه ها تا آن جا که می توانستند گل جمع کردند مونتو به آن ها گفت که همه در یک خط پشت سر او بایستند. آنوقت شروع به قدم رو کرد و بقیه به دنبالش راه افتادند و همه با هم خواندند "سال نو،آی سال نو! شادی بیا، غم ها برو" آن ها به همین وضع در خیابان های دور خانه شان بالا و پایین می رفتند و هرکس آن ها را می دید لبخند میزد و احساس شادی می کرد.

وقتی آواز خواندن تمام شد مینو و مونتو برای درست کردن حلقه های گل به خانه برگشتند. وقتی آن ها مشغول بند کشیدن گل ها بودند، سر و کله ی مهمان ها پیدا شد که به خانه ی آن ها می آمدند تا سال نو را تبریک بگویند. آن ها اغلب کیک و شیرینی با خود  هدیه آورده بودند. بچه ها دلشان می خواست از خانه خارج شوند و به تماشای مغازه ها بروند. سال نو برای مغازه داران هم روز بزرگی است زیرا آن ها حساب و کتاب سال گذشته را رسیده اند و اکنون مغازه هایشان را با گل ها و نوار های رنگارنگ می آرایند و از بچه هایی که به مغازه ی آن ها بروند با شیرینی پذیرایی می کنند.

وقتی که آخرین مهمانها خانه ی آن ها را ترک کردند مادر مینو لباس های تازه اش را پوشید که از خانه خارج شود او لباسی به رنگ سرخ و زرد پوشید زیرا که این رنگ ها، رنگ بهار است.مینو گل زرد همیشه بهاری به موهای مادرش سنجاق کرد.

 آن ها می خواستند برای دیدن برنامه ی ویژه ی سال نو به تالار اجتماعات بروند.مونتو می خواست به تماشای مسابقه ی فوتبال بروندو مینو می خواست به محل اجرای موسیقی مخصوص سال نو بروند. اما دست آخر مادر مینو تصمیم گرفت که همه با هم به مجلس رقص بروند. مادر مینو مطمئن بود که بچه ها از تماشای این برنامه لذت خواهند برد.

پدرشان در تالار اجتماعات منتظرشان بود.وقتی به آن جا رسیدند محل نمایش را نور های رنگارنگ روشن کرده بود.همه جای تالار، حتی روی صحنه، گل های گوناگونی به چشم می خورد. مینو بسیاری از دوستانش را دید که همه ی آن ها حلقه های گل شان را با خود داشتند. پس پدرش کجاست؟

دور و بر را که نگاه کرد، پدرش را هم دید.

پدرش، مثل بقیه ی پدرهایی که آن جا بودند، شلوار سفید و پیراهن "کورتا" ی ابریشمی پوشیده بود. تمام مادرها هم لباس های سرخ و زرد رنگ به تن داشتند.

چراغ ها که خاموش شد، رقص شروع شد. مونتو و مینو از دیدن نورهای درخشان و رنگ های گوناگون و رقاص هایی که دو ساعت تمام زیر نورافکن ها می رقصیدند، مات و مبهوت شده بودند.

بعد از پایان رقص برنامه ی دیگری هم بود که به تماشایش بروند. بازار مکاره ی سال نو، بزرگترین برنامه ی آن روز.

بچه ها به پدر و مادرشان التماس کردند که بروند و وقتی آن ها موافقت کردند بچه ها با خوش حالی فریاد کشیدند:"هورا هورا."

آن ها راهشان را از میان جمعیت باز کردند و به طرف رود کنار که هر ساله محل برگزاری بازار است، رفتند. حتی پیش از آن که به کنار رود برسند می توانستند صدای فریاد ها و خنده های جمعیت را بشنوند. وقتی به آن جا رسیدند مینو از خوش حالی و تعجب فریاد کشید. چه اسباب بازی ها و حیواناتی در آن جا وجود داشت! چقدر میوه در آن جا به چشم می خورد!

بچه ها وقتی به چرخ و فلک رسیدند دلشان خواست که سوار شوند.آن ها سوار بر اسب ها دور می چرخیدند و بالا و پایین می رفتند.آه! تمام دنیا می چرخید. چقدر کیف داشت! آن ها وقتی از کنار غرفه ی جادوگر می گذشتند ایستادند که او را تماشا کنند. جادوگر، زنی را در صندوق شیشه ای می گذارد و می خواهد سر او را از تن جدا کند! یک،دو،سه! سر زن جدا شده است. مینو و مونتو متحیر و وحشت زده شده بودند، اما بعد جادوگر پارچه ی بزرگی روی صندوق انداخت و چیزهایی زیر لب زمزمه کرد و آن وقت سر زن دوباره به گردنش چسبید و به صورت اولش در آمد.

وقتی آن ها محل بازار مکاره را ترک می کردند ساعت در حدود نیمه شب بود و به خاطر ازدحام جمعیت خیلی طول کشید تا به خانه شان برسند، و وقتی به خانه شان رسیدند آنقدر خسته بودند که بی معطلی افتادند توی تخت خواب.

مینو پیش از آن که چشم هایش را بر هم بگذارد از پنجره ی اتاق خوابش آسمان را نگاه کرد. هوا داشت طوفانی می شد. او بیاد آود که  ماه "بیساش" ماه طوفان های سهمگین و تند باد های شدید نیز هست. اما به نظر نمی رسید که طوفان آن شب شدید باشد و به کسی آزار برساند. همان طور که داشت خوابش می برد فکر کرد:"تمام کشور بعد از حمام و شست و شوی سال نو، پاک تر و تمیز تر خواهد شد." 

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

نام کتاب : جنگل ها

نویسنده : جکی گف

انتشارات : محراب قلم

جنگل گسترده ی وسیعی پوشیده از درخت است که در آن گیاهان بسیار کوچک نیز می رویند,به جزئ انواع گل ها و بوته ها در جنگل,جانوران گوناگون نیز زندگی میکنند.یک جنگل که 400 درخت دارد,در یک سال تنها میتواند اکسیژن 20 نفر را تولید کند.در جنگل کاج های غول پیکر کالیفرنیا ارتفاع درختان به بیش از 75 متر میرسد.یعنی ارتفاع این درختان بیش از ارتفاع یک ساختمان 30 طبقه است.

اگر دشت و مزرعه ای متروک بماند ممکن است به جنگل تبدیل شود.در چنین دشت و مزرعه ای ابتدا به جای علف ها,بوته ها و خار ها می رویند و سپس درختان رشد می کنند.

برگ اغلب درختان پهن درفصل پاییز می ریزد,تا این درختان بتوانند غذایی را که در زمستان ساخته اند نگه دارند و در فصل زمستان سرما را تحمل کنند.

 

نام کتاب : فرهنگ افسانه های مردم ایران شماره ی 1

نام داستان : بازرگان و قاضی و بهلول

نویسنده : علی اشرف درویشیان – رضا خندان

انتشارات : کتاب و فرهنگ

بازرگانی میخواست به سفر حج برود,مقداری جواهر را به قاضی داد. وقتی از سفر برگشت دید جواهری در آن کیسه ای که به قاضی داده است نیست.او از قاضی پرسید که چرا اینطور شده و قاضی هم گفت خانه ی من موش دارد,موش ها آن را برداشته اند.بازرگان پیش بهلول رفت,بهلول از پادشاه حکم گرفت که خانه ی قاضی را خراب کند و موش ها را تنبیه کند.وقتی آن ها این خبر را به قاضی دادند,قاضی جواهرات را به بازرگان پس داد.

 

نام کتاب : حشرات

بخش : زنبور عسل

نویسنده : هنگامه ژالی

انتشارات : عسل نشر

در کندوی زنبور عسل تعداد 50000 زنبور کارگر در اطراف ملکه جمع میشوند. هر کدام از زنبور های کارگر وظیفه دارند تا از گرده ی گل ها عسل بسازند. زنبوری که گلزار جدیدی با شهد مناسب پیدا کند,به کندو برگشته و شروع به رقص و پایکوبی میکند. چگونگی رقص زنبور نشان دهنده ی محل گلزار و فاصله ی آن تا کندو میباشد.

 

 نام کتاب:قصه ی ما مثل شد

نام داستان:جارو و پارو

نویسنده:محمد میرکیانی

انتشارات:آستان قدس رضوی

روزی و روزگاری اربابی بود بهانه گیر که هیچ نوکری نمی تونست بیشتر از چند روز در خانه کار کند.

در این حال نوکری خواست برای کار به خانه ی ارباب بهانه گیر برود.از چند نفری پرس و جو کرد و همه گفتند که کار کردن برای این ارباب خیلی خیلی سخت است اما نوکر می گفت من با همه فرق دارم کاری می کنم که این ارباب هیچ بهانه ای نداشته باشد.

خلاصه نوکر جوان رفت به خانه ی ارباب بهانه گیر مشغول کار شد.

روز اول ارباب به او گفت: می دونی که این خونه با خونه های دیگه خیلی فرق می کنه چون من از اشتباهات خیلی کوچیک هم نمیگذرم؟

- می دانم ارباب

ارباب گوش نوکر را گرفت و به او گفت: ۳ روز به تو وقت میدم که خونه ام رو تمیز و مرتب کنی اگه چیزی زیاد یا کم باشه خودت میدنی.

بعد نوکر سخت مشغول کار شد. بعد از مدتی نوکر به ارباب گفت: ارباب همه چیز همان طور است که شما خواستید.

ارباب جواب داد: معلوم نیست باید رفت و دید.

نوکر چشم به دهان ارباب داشت که ببیند ارباب چه می گوید که ناگهان ارباب ۳ - ۴ تا برگ زیر یکی از درخت ها دید.

ارباب گفت:اگه باغ رو تمیز کردی پس این برگ ها این جا چی هستند؟

نوکر یکی از آن ها را برداشت و گفت:

نگاه کنید این برگ ها تازه هستند یعنی این که همین الان باد زده و جلوی پای مبارکتون بر زمین انداخته؛

ارباب به راهش ادامه داد و در کنار حوض ایستادند. پاشویه کثیف بود.

ارباب: این جا رو چی میگی؟

- :ارباب من حوض و پاشویه رو از خونه ی پدرم هم تمیز تر کردم اما بالای سرتون رو نگاه کنید کلاغ ها زیادند. حتما" یکی از اون ها بی ادبی کرده و فضله انداخته و پاشویه رو کثیف کرده.

ارباب باز هم جوابی نداشت. همه جا را دیدند و به زیرزمین رفتند.

ارباب: ببین چه کارها کردی؟

- چی کار کردم؟

یه طوری حرف می زنی که انگار هیچ گناهی نکردی؟

- چه گناهی کردم ارباب؟

ارباب گوشه ای از زیرزمین را نشان داد و گفت:

-جارو به پارو خورده

- خوب مگه چی شده؟

- گفتم که جارو به پارو خورده؛ جارو و پارو نباید به هم بخورند؛ باید از دور باشند.

 

اگر کسی در زندگی و رفتارش با مردم برای هر چیز کوچکی بهانه بگیرد این ضرب المثل حکایت حال او می شود:

جارو به پارو خورده

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

یه روز یه نفر از پایین یه ساختمون 30 طبقه داد میزنه غضنفر بچه ات مرد.طرف از بالای 30 طبقه خودش رو پرت میکنه پایین. یه 5 طبقه که با سرعت میاد پایین با خودش میگه من کی زن گرفتم؟5 طبقه دیگه که میره میگه من اصلا" بچه ندارم؟دیگه مونده فاتحه اش خونده بشه میگه ای داد بی داد من اصلا" غضنفر نیستم.

 

غضنفر میره راهپیمایی میبینه شلوغه بر میگرده.

 

یه نفر میره کله پزی کله پز بهش میگه قربون چشم بزارم؟میگه نه آقا صبر کن من برم قایم شم.

 

غضنفر میره حموم اب جوش بوده با نعلبکی دوش میگیره.

 

به یه خسیس شوخ طبعی میگن از مسافرت چی آوردی؟ میگه:تشریف.

 

دکتر:آقا شما یه درجه تب دارید.

غضنفر:ما بیچاره ها از این بیشتر از دستمون بر نمیاد.

 

یه نادون یهو بی هوا میاد تو اتاق خفه میشه.

 

به غضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی؟

میگه آره فقط سر پیچ یه خورده اذیت میکنه.

 

یه روز به غضنفر میگن: میدونی آبشار چیه؟ میگه: آره رودخونه ی دیواری.

 

طرف میره جنگ تفنگش رو میزاره پشت سر دشمن میگه: اگه تکون بخوری با لگد میزنمت.

 

به زورمندی میگن: اگه یک کامیون طلا بهت بدن چی کار میکنی؟ میگه: یک کاتم 2500 تومن میگرم خالی میکنم.

 

یکی پشتش میخاریده هر کار میکرده دستش نمیرسیده میره رو صندلی.

 

پسره میره بقالی میگه: آقا نوشابه خانواده دارید؟

میگه داریم

میگه: به مجرد هم میدید؟

یه روز یه مورچه میره تو چایی یه خسیس. خسیس مورچه رو درمیاره و میگه:زودباش هرچی چایی خوردی تف کن

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

حروف الفبای زبان انگلیسی شامل 26 حرف می باشد:

حروف بزرگ

CAPITAL  LETTERES

اِی                                                                                                 A

بی                                                                                                  B

سی                                                                                                 C

دی                                                                                                 D

ای                                                                                                  E

اِف                                                                                                  F

جی                                                                                                G

اِیچ                                                                                                 H

آی                                                                                                   I

جِی                                                                                                  J

کِی                                                                                                 K

اِل                                                                                                   L

اِم                                                                                                  M

اِن                                                                                                  N

اُ                                                                                                    O

پی                                                                                                  P

کیو                                                                                                Q

آر                                                                                                  R

اِس                                                                                                 S

تی                                                                                                  T

یو                                                                                                  U

وی                                                                                                 V

دابلو                                                                                             W

ایکس                                                                                              X

وای                                                                                                Y

زی (یا) زِد                                                                                     Z

حروف کوچک

Small Letteres

حروف کوچک الفبای زبان انگلیسی با همان تلفظ خوانده می شوند

a-b-c-d-e-f-g-h-i-j-k-l-m-n-o-p-q-r-s-t-u-v-w-x-y-z

 

حروف صدا دار

Vowels

 

A-E-U-O-I

 

 

 

 

اگر اولین حرف کلمه ای، یکی از حروف صدا دار باشد، باید از اَن استفاده کرد.

به طور مثال:

یک سیب                                                                           An apple

یک چتر                                                                      An umbrella

یک گوش                                                                              An ear

یک پرتقال                                                                      An orange

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

                                               

در کلاس کامپیوتر،  کامپیوتر ها به وسیله ی کابل به کامپیوتر مربی وصل شده است.

به کامپیوتر مربی، کامپیوتر اصلی یا server  می گویند.

انواع کامپیوتر:

Desk top :  desk به معنی میز است. این نوع کامپیوتر کامپیوتری است که روی میز قرار می گیرد و قابل حمل و نقل نیست.

Lap top : lap به ران های پا گفته می شود. این نوع کامپیوتر کامپیوتری است که می توان آن را روی پا قرار داد و از آن استفاده کرد. و قابل حمل و نقل است.

به صفحه ی کامپیوتر desktop گفته می شود.

به تصویری که روی desktop است، background می گویند.

نوار آبی رنگی که در پایین desktop است، نوار وظیفه یا taskbar گفته می شود.

 تغییر تصویر back ground :

ابتدا روی desktop راست کلیک کرده. گزینه ی personalize که آخرین گزینه است، کلیک می کنیم.          Desktop           انتخاب background مورد نظر       ok

انتخاب screen saver :                

به همین روش می توان screen saver ساخت. اما به جای کلیک روی تب desktop باید روی تب screen saver کلیک کرد.

اگر بخواهیم screen saver عکس هایی که در کامپیوتر داریم باشند روی photo          setting         آدرس عکس ها

اگر desktop شلوغ باشد، پیدا کردن تصویر mouse سخت می شود. برای این که mouse خود را پیدا کنیم :

Start        control panel          mouse          pointer option          show location of pointer when I press the CTRL key

اگر داخل مربعی که در جلوی این مربع قرار دارد کلیک کنید و تصویر تیک ظاهر شود، از آن به بعد هر گاه کلید CTRL را فشار دهید، دور تصویر mouse

دایره هایی ظاهر می شود.

اگر روی گزینه ی hide pointer while typing کلیک کنید ،mouse  زمانی که در حال تایپ کردن هستید ناپدید شده و با کوچک ترین حرکت  mouse دوباره ظاهر می شود.

اگر روی   display pointer trails  کلیک کنید ، mouse مانند ستاره های دنباله دار، دنباله پیدا می کند که می توان کوتاهی یا بلندی آن را از طریق نواری که در جلوی این گزینه قرار دارد انتخاب کرد.

Long این دنباله را بلند و short این دنباله را کوتاه می کند.

 

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

                                                        

 مالزی:

مالزی کشوری کوهستانی و پوشیده از جنگل های استوایی واقع در جنوب شرقی آسیاست. این کشور از دو قسمت کاملا" مجزا تشکیل می شود. بخش غربی شامل شبه جزیره ی مالایا و بخش شرقی شامل مناطق سابا و ساراوای است که به طول 700 کیلومتر در جنوب دریای چین گسترده شده است.

پایتخت این کشور کوالالامپور و واحد پولش رینگیت است. آب و هوای این کشور گرمسیری بوده و هوا در طول سال گرم و مرطوب است.

دیدنی های مالزی:

تامان نگارا:از قدیمی ترین جنگل های همیشه بارانی دنیاست. عمر این جنگل 130 میلیون سال می باشد و به خاطر حیات وحش و رودخانه های وحشی و آبشار های زیبا و طبیعت بسیار شگفت انگیزش یکی از پدیده های دیدنی کره ی زمین به حساب می آید.

برج های دو قلو[این برج ها یکی از بلندترین و زیبا ترین ساختمان های جهان به شمار می روند. طراحی این برج 88 طبقه به صورتی اتجام گرفته که یاد اور فرهنگ و معماری اسلامی است. ساختار بیرونی این آسمان خراش از شیشه و فولاد است.

 

فرانسه:                                                                  

این کشور در اروپای غربی قرار دارد.

پایتخت آن شهر پاریس , بزرگ ترین شهر فرانسه است. واحد پول آن کشور یورو و از کشور های عضو اتحادیه ی اروپا می باشد. دارای آب و هوایی معتدل است. شهر های اصلی فرانسه , مارسی , مونپلیه , استراسبورگ , تولوز و گرانوبل است. فرانسه با 70 میلیون توریست , اولین کشور توریستی جهان قبل از اسپانیا , آمریکا , ایتالیا و استرالیاست.

دیدنی های فرانسه :

برج ایفل : نام این برج از نام طراح آن کوستاو ایفل گرفته شده. بلندی این برج 300 متر و وزن تقریبی آن 7000 تن می باشد. برای ساخت این برج 18038 تکه اهن با دو و نیم پیچ به هم متصل کرده اند. تا بالا ترین نقطه ی برج 1665 پله وجود دارد که پله های طبقه ی دوم , به بالا ترین نقطه ی برج , به روی بازدید کنندگان بسته است.

قصر ورسای : باغ این قصر در جهان بی نظیر است. استخر هایش 500 سال پیش به روش جکوزی های امروزه ساخته شده است. قصر ورسای به صورت آپارتمان 4 طبقه ای ساخته شده که دارای اتاق های مجلل و بزرگ است.

موزه ی لوور:از آن جایی که این موزه محل نگهداری حدود 6000 تابلوی نقاشی اروپایی است , یکی از ثروتمند ترین مجموعه های اروپاست.

 

تایلند:                                                           

کشور تایلند در جنوب شرقی آسیا واقع شده. بانکوک پایتخت آن و همچنین پر جمعیت ترین شهر آن است. این کشور دارای ۵۱۴۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت است و به کشور هزار معبد معروف است.

تا سال ۱۹۳۹ نام رسمی این کشور سیام بود تا آن که با اعلام رسمی دولت در سال ۱۹۴۹ نام آن به تایلند تغییر یافت. واژه ی تای در زبان تایلندی علاوه بر نام قوم تای که اکثریت مردم کشور را تشکیل می دهند به معنی آزادی نیز هست.

این کشور از شمال و شرق با لائوس و کامبوج از جنوب با مالزی و از غرب با میانمار همسایه است.

شهر فرشته ها:

بانکوک که معنی آن شهر فرشته هاست در سال ۱۷۸۲ به دستور شاه رامای اول به عنوان پایتخت بنا شد و اکنون با گذشت بیش از ۲ قرن با حفظ رسوم سنتی و زیبای خود به کلان شهری بزرگ تبدیل شده است

 

تاجیکستان:

تاجیکستان کشوری در آسیای میانه است. این کشور از جنوب با افغانستان از غرب با ازبکستان از شمال با قرقیزستان و از شرق با چین همسایه است. تاجیکستان یک کشور محصور شده در خشکی و ۱۴۳/۱۰۰ کیلومتر مربع است. تاجیکستان کشوری کوهستانی و پر بارش است و منابع آب فراوانی دارد.جمعیت آن ۷۲۱۵۷۰۰ نفر است. حدود ۸۰ درصد مردم تاجیک هستند که به فارسی تاجیکی سخن می گویند و ۱۵ درصد ازبک و سایر مردم روس اوکراینی چینی کره ای و تاتار هستند. دین بیشتر مردم این کشور اسلام است و از مسلمانی ویژگی بزرگ قناعت را به ارث برده اند. واژه ی تاجیکستان از ۲ بخش تاجیک و ستان تشکیل شده است که به معنای سرزمین تاجیک ها است. پایتخت آن شهر دوشنبه است و زبان رسمی آن فارسی با گویش تاجیکی است گرچه زبان روسی نیز کاربرد گسترده ی بازرگانی و حکومتی دارد اما واحد پول تاجیکستان سامانی نام دارد که از نام امیر محمد سامان گرفته شده است. این کشور در سال ۱۳۷۰ هجری شمسی با فروپاشی شوروی استقلال یافت.

 

نوشته شده در ساعت توسط مائده| |

Design By : Night Melody